تبليغاتX
Mahyar & Ali تمام هستی من                                                                                            "به نام آنكه هستي از اوست"
خانه | آرشيو | پست الکترونيک
فعلاَ بای
سلام برهمه ي بازديد كنندگان وبلاگ تمام هستي من
نمي تونم دقيق بگم ولي به احتمال زياد اين آخرين پست وبلاگ هست_حداقل براي اين چند ماه_بايد يه چيزايي رو ميگفتم كه حالا موقع اونه
1-از همه ي دوستاني كه به اين وبلاگ سر زدن و با نظراتشون باعث دلگرمي ما شدند ممنونم.
2- شايد اين نكته يه جوابه براي كساني كه گفتند مطالب وبلاگت خيلي سنگينه. خوب من مقصودم اين بود كه عده ي كمي رو كه با اين مطالب ارتباط برقرار مي كنن بشناسم كه خوب كما بيش به موفقيت رسيدم اينو از حرف زدن با دوستايي كه منو به ليست چتشون اضافه كرده بودن فهميدم كه خوب از همشون ممنونم.
3-فكر كنم هنوز خيلي از مطالب وبلاگ رو نخونده باشيد مطمئناً چيزهاي جالبي مي بينيد.
4- متأسفانه توي اين چند وقت من و چندي از دوستانم مطالب اين وبلاگ رو در وبلاگهاي ديگه ديديم كه بدون ذكر منبع درج شده دوستاني كه اقدام به كپي كردن از مطالب مي كنن خواهشاً از منبعش هم نام ببرن.
5-اگر دوستي با مهيار يا علي فرمايشي داشت مي تونه با ايميلشون ارتباط برقرار كنه.
مهيار                     
H.R۱۳۶۹@yahoo.com
علي                        A.M1990@yahoo.com
6- احياناً اگر دوستاني در اين مدّت از ما دلگير شدند همين جا از همه معذرت مي خوام.
7-يه هديه براتون دارم  اونم چيزي نيست جز يه آهنگ از فرامرز اصلاني كه مي تونيد با كليك روي اسم آهنگ در پايين اين پست دانلود كنيد و لذّت ببريد.
8-اين پست جايي براي نظرات عزيزان ندارد و دوستان مي توانند با ارتباط با ايميل ها ما را در جريان نظران خود بگذارند.
9-برميگرديم.
10-و فعلاًباي.

آهنگ آواز از فرامرز اصلانی

|+|به قلممهیار در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 21:52 | 
چرا جام مرا بشکست لیلی؟
خیلی پست بود
خیلی خیلی...
همینطور هم رذل
والبته ریاکار و دروغگو
و از همه بدتر خائن
من تمام عمرم را صرف او کردم
ولی او...
از همه جا بریده ام
حد افسردگی ام را فقط خدا عالم است
آنقدر که اگر خنجری در دستانم بود خودم را تکه تکه میکردم
آخر چرا با من چنین کرد؟
اگر با دیگرانش بود میلی...
|+|به قلممهیار در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 20:27 | 
تیرگی
قسركردي قصر روياهاي من را
به ظلمت
تيرگي ها بس نبودي
 ور كناف قلب من
ديگر صبا را از صداي بي صدا مي دانمش
چون كه ره گشته دل
 از گزير من
|+|به قلممهیار در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت 16:13 | 
محابا
یادش مرا خاطراتی است

نمیدانم از تکدّح قلبم بگویم

یا از لحظه ی حیصان قلب او

از اسکار عقل خودم

یا اسعادش فکری را

این عریکه ی عالم هستی است؟

که عزائز بی وفایند.

|+|به قلممهیار در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 13:39 | 
من
من زاده ی پاییزم

من دیت عشق لیلی ام

من دومان دهر بی معرفتم

من عاشق توام

خوب گوش کن شاید من

در زاد روز بهارم شاید

لیلی قصه ی ما سر دیگری بر دیده

و هست که من خود زاجر بادم

ولی من هنوز عاشق توام

 

|+|به قلممهیار در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:11 | 
نفرین بی پایان
و گاه به خود مي انديشم كه نه آرام ماندن دارم و نه توان رفتن. صيدي شده ام در دام كه صياد رهايش كرده و خود، رفته است و اكنون نه اثري است از صياد و نه از هيچ ابوالبشري كه دستم را بگيرد و از اين نفرين بي پايان رهايم كند.
هيچ چيز آرامم نمي كند وفاصله سخت آزارم مي دهد. شب از نيمه نيز گذشته است و جز خواب پناهي ندارم. به زمان التماس مي كنم كه بگذرد و لحظه هايم را به سرعت نابود كند.
|+|به قلممهیار در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت 20:39 | 
زیبا

و ياد از آن زيبا آمد در گسسته بنيادم

از جيل من تنها پرسيد گفتم:به نا خيول

پرسيدم مرا از دنه دنيا

جوابم خنده دار بود

زادم از دنيا عشق توست

گفتمش بگو از زاد و بودت

نشنيدم که ملک از سر سليماني برد

آه راست گفت آن زاد خوي دنيا ديده که

"خوب رويان وفا ندارند."

|+|به قلممهیار در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 و ساعت 20:35 | 
رسوایی

باز نمی گویم از دوست داشتن

که تو مرا خفیر عشقی

چه از دانش

که تو خود شیوه گر علمی

لب نمی زنم از مهربانی

که تو خود عشیق گهانی

ولی اظهار می دارم از رسوایی

که رسوای نا ترس منم

|+|به قلممهیار در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت 15:52 | 
تعمیق
تازگی می بارد از خیالم

و باران

تاریخ دار اشک

تازانه ی شبنم

و تعریض انسانیت

همچو سیل می شتابد از آسمان

از نزدیکی ها دوری می جوید شاید

آن قطره ی باران همزاد من است.

|+|به قلممهیار در جمعه یازدهم فروردین 1385 و ساعت 12:50 | 
کسی به نام هیچ کس

اي آشنايان

اوايل سخنش از عشق بود.

وحالا

به خيال باطلش مرا عسرتي است.

ولي نه اي دوستان او از نخست

کخته اي بود از وهم خودش

پس مرا کديوري حتي

بيوندش هم

بيقدر است.

|+|به قلممهیار در یکشنبه ششم فروردین 1385 و ساعت 17:4 | 
اميدواريم كه از مطالب وبلاگ لذّت برده باشيد

 

*
*
*
*
*
*
*